سوي درميآيم و هرسو،نگاهي میکنم
![]()
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:16 توسط سیب
|

سوي درميآيم و هرسو،نگاهي میکنم
![]()
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:16 توسط سیب
|

![]()
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان
بيترديد مورد اعتمادت باشد.
![]()
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.
![]()
اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
![]()
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:15 توسط سیب
|

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:14 توسط سیب
|

![]()
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:13 توسط سیب
|

ببین چقدر اوضاع خراب بود که حتی مثل بی تبار ۴ تا خط نتونستیم بزنیم تنگ همدیگه ! ( بی تبار خشمگین می شود ) ![]()
هر بار هم اومدیم نت به بهونه اینکه شاید یه جیزی کاسب شدیم رفتیم تو مسابقه های جمله سازی و خونه سازی و شعبده بازی های بی تبار شرکت کردیم اما این بشر آب از دستش نمیچکه ... بیخودی اصفهانی نشده که ![]()
تو این یک ما ه گذشته کلا اتفاقای تلخ و شیرین افتاد . بابای سپیده فوت کرد .
دو تا نی نی به خونواده ما اضافه شد .
"کیان" و" آریو" . عینهو گوشت لپ میمونن از بس نرم و چاق و چله ان ! ![]()
تازه ماشینمو عوض کردم . سیستم هم بستم ! دلت بسوزه ...
و از یک لشگر مهمون پذیرایی کردیم . تا میایم یه نفسی بکشیم همه یاد ما می افتن و به اینجا کوچ می کنن ...
این خوش اخلاقی مامان بابای ما آخرش ما رو به خاک سیاه میشونه . حالا ببین کی گفتم ... ![]()
از همه مهمتر امسال وارد سال چهارم دانشگاه شدم .
امسال دیگه درسم تموم میشه و تابستون دیگه باید شیلنگ
تخته بندازیم و به هر بدبختی شده کنکور ارشد شرکت کنیم .و قبول نشدن مساویست با رسوایی در فامیل!!! ![]()
از عروسی مروسی هم خبری نبود چون همه فهمیدن ازدواج حماقت جبران نا پذیریه !!! ![]()
خیلی فک زدم دیگه ... سخن رو کوتاه میکنیم و تا دیدار دیگه بدرود میگیم شما عزیزان رو ! ![]()
در ضمن اگه نظر بدی کسی گازت نمیگیره ! باور نداری امتحان کن.
![]()
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:13 توسط سیب
|

یارب دل پاک و جان آگاهم ده آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز"خودم" بیخود کن بیخود چو شدم، زخود به خود راهم ده
امسال هم اومد.
یه رمضون دیگه . یه شب قدر دیگه . دیشب چقدر الغوث الغوث گفتی ؟! چقدر استغفار کردی ؟!
![]()
"آیا تو، ای خدای من، به هر که ترا بخواند رحم کننده ای تا در دعا بکوشم؟
یا هر که را در پیشگاهت گریه کند آمرزند ای تا در گریه بشتابم؟
یا هر که را که از خواری در درگاهت روی خود به خاک مالد بخشنده ای؟
یا هر که را که با توکل از فقر و بی چیزی به تو شکوه کند بی نیاز کننده ای؟
بار خدایا نومید مکن کسی را که جز تو بخشنده ای نمی یابد و خوار مکن کسی را که از تو به کسی جز تو بی نیاز
نمی گردد..." ![]()
شما رو نمیدونم . اما خودم خیلی ها رو میشناختم که پارسال اینجا بودن و امسال پر کشیدن.
از این فرصت ها خیلی قشنگ تر میشه استفاده کرد .
و بعد هم فزت برب الکعبه ... رستگاری علی . تاریخ یک بار دیگه رسوایی بزرگی رو به دوش میکشه که اشک ندامت ریختن
برای اون دیگه بی فایده است . دیگه تنهایی علی پایان می گیره و چاه مونس همیشگی خودش رو از دست میده .
دنیا دیگه رد پای همچین شبگردکوچه گردی رو در دل خودش نمی بینه .
فاطمه دیگه تنها نیست. عمر هجران علی سر میرسه و بال های فرشته ها باز میشن و علی رو با همه عظمتش در آغوش
میکشن و زمین به عرش غبطه میخوره و تازه میفهمه چه خسران بزرگی دیده ...
![]()
تو همچین شبایی یه دم هم یادی از ما بکنین . التماس دعا
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:12 توسط سیب
|

زندگی ارزش اینو نداره که به خاطرش بمیریم . اما چه میشه کرد...
فرشته مرگ که از راه میرسه ازت اجازه نمیگیره .
پس به ناچار باید سر تسلیم فرو اورد و رفت .
به دوست صمیمی و عزیزم " پریا " تسلیت میگم و امیدوارم که دیگه شاهد چنین روزهایی نباشیم.
پدر ستون محکم زندگیه اما یادمون باشه که خدا هنوز هست .
![]()
میلاد بزرگ مرد تاریخ و روز پدر رو هم به همه تبریک میگم .
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:20 توسط سیب
|

درقلمرو دل آن چه را براستی از زندگی تمنا داری درین جهان سراغ نتوانی كرد تمامی آن كه مشتاقی وآرزومند نهفته بدرون تست ودیگر هیچ كجا یافت می نشود در اعماق دل خویش جستجو كن و چون باز تو راز گوید روشنی پیام را در پندارهای باطل مپیچ او یگانه پیامبر تست پیغام را دریاب كه دل، تنها راه هموار است به جانب عشق و شادمانی و سرشاری. آن چه در دست های تو گنجد فراتر از قامت دست نرود اما خیالی كه بر دل نشیند همواره فزونی یابد وسعت پذیرد و جاودانه در گستره های تكامل ریشه دواند دل را وسعتی ست به پهنه ی گیتی و جایگاه عشق است تا كه در او جای گیرد و لبریزش كند و این معنای مطلق زندگی است...
![]()
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:56 توسط سیب
|

گل های امیدم
آخر
به انتظارتوحشکید وزرد شد
مثل همان گل نرگس
که درلای دفترم
گذاشته بودی
اکنون بیا !
ورق بزن
دفتر زندگانی امرا
وتن پژمرده امرا
روح دیگر ببخش...
![]()
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:26 توسط سیب
|

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
به غواصان بگو:کافیست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ای یاقوت بی قیمت
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟
که میگردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ میخواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
![]()
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:3 توسط سیب
|
